حکایت مردی که، نه، می‌گفت
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

به یاد بزرگ مرد عرصه جهاد و ایمان به حق، حسینعلی منتظری

 ( بزرگی که هیچگاه در بند بزرگی کردن نبود.....)

حکایت مردی که، نه، می‌گفت

 

 

بود در کشور افسانه کسی

شهره در، نه، گفتن:

 

نام می‌خواهی؟ - نه

کام می‌جویی؟ - نه

تو نمی‌خواهی یک تاج طلا بر سر؟ - نه

تو نمی‌خواهی از سیم قبا دربر ؟ - نه

خط ما می‌خوانی آیا ؟ - نه

نه، به هر بانک که بر پا می‌شد

نه، به هرسر که فرو می‌آمد

نه، به هر جام که بالا می‌رفت

نه، به هر نکته که تحسین می‌شد

نه، به هر سکه که رایج می‌گشت

 

روزی آیینه به دستش دادند

می شناسی او را؟

آه آری خود اوست

می شناسم او را.

 

گفته شد دیوانه‌ست

سنگسارش کردند.

 

                                     سیاوش کسرایی (از مجموعه خانگی)


کلمات کلیدی:
C'est la mère
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤  

خدمت دوستان سلام.

غلطای زیادی این بابا رو توی این متن بگیرید. لطفا

Pourquoi la mère est toujours si spéciale : 
  
 Quand je suis allé sous la pluie, mon frère m’a demandé ; Pourquoi tu n'ais pas pris de parapluie.
Ma sœur m’a avisé ; Pourquoi tu n'ais pas attendu jusqu'à ce que la pluie s'arrête. 
Mon Père m’a averti avec colère; Tu verras quand tu prendras froid. 
  Mais ma mère, tout en séchant mes cheveux a répondu ; Pluie stupide!
Il n'a pas pu attendre jusqu'à ce que ma petite soit rentrée chez elle? 
  
C'est la Mère.... 

 

 

چرا مادران همیشه با دیگران فرق دارند.

وقتی که به خانه می رسم در حالیکه خیس از باران مثل موش آبکشیده شده‌ام؛

برادرم از من می پرسد که چرا باخودم چتر نبرده بودم.

خواهرم نصیحت گونه می گوید چرا صبر نکرده بودم تا باران بند بیاید.

پدرم با عصبانیت می گوید وقتی سرما خوردم خواهم فهمید که چه غلطی کردم.

اما مادرم.در حالیکه با مهربانی موهایم راخشک می کند با خودش می گوید؛ ای باران احمق! چرا صبر نکردی تا دختر کوچولوم خودشو به خونه برسونه؟!......

مادر این است.

 

تا بعد.

 

 


کلمات کلیدی:
روزگاری نقاشی
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  

Un peintre était prisonnier d'un tyran. Il lui a demandé de dessiner un tableau pour lui. Il a peint plusieurs tableaux, mais le tyran n'accepté aucun d'aux.

Il l'a menacé de mort, s'il ne peut pas dessiner un beau tableau. Il avait très peur de mort. Il a beaucoup réfléchi. Ensuite il a commencé à dessiner un tableau pour lui-même. Il a peint un grand tableau: un chemin interminable.

On croyait que c'est un paysage vrai. Il a décidé d'enter dans le tableau….

            …et après il s'est enfui….!!!!

 

روزگاری نقاشی زندانی حاکم ستمکاری بود. از او خواسته شده بودکه ازآن ظالم ستم پیشه نقاشی زیبایی به تصویر بکشد. هر چه را که می کشید حاکم قبول نمی کرد. آخر الامر دستور داده بود که اگر نتواند نقاشی دلخواه او را بکشد، او را بکشند. نقاش حسابی ترسیده بود ولیکن قلمش راه به جایی نمی برد. سرانجام تصمیم گرفت برای دل خودش نقاشی کند.

بر روی دیوار زندان شروع به کشیدن منظره زیبایی نمود. دشتی فراخ با کوههایی در دور دست و جاده‌ای که بی انتها می نمود...بعد از تمام کردن نقاشی احساس نمود آفتاب  از پس کوهای دور دست تابلویش سر بر می کشد. نسیم خنکی از جانب تابلو صورتش را نوازش می‌کرد. چقدر زنده! به خود جرئت داد وپای بر داخل تابلو نهاد....نقاش گریخت..!!!!

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥  

دیدار خوب تو

 

 

دیشب دوباره آمده بودی به خواب من

دیدار خوب تو،

تا کوچه‌های کودکی‌ام برد پا به پا.

شاد و شکفته، ما

فارغ زهست ونیست

در کوچه باغ‌ها،

سرخوش ز عطر و بوی نسیمی که می‌وزید.

یک لحظه دست تو

از دست من رها شد و...

                               خواب از سرم پرید.

 

                            خرداد 1364  سیاوش کسرایی

 

سالروز تولد زنده یاد" کولی" عصر تلاطم‌ها سیاوش کسرایی بر دوستداران ادبیات فاخر این سرزمین مبارک باد.


کلمات کلیدی: